بياموز
![]()
بیاموزید که با زندگی قهر نکنید ، زیرا دنیا منت هیچ کس را نمی کشد
وقتي راه رفتن آموختي، دويدن بياموز
و دويدن كه آموختي ، پرواز را
راه رفتن بياموز، زيرا راه هايي كه مي روي جزئي از تو مي شود و سرزمين هايي كه مي پيمايي بر مساحت تو اضافه مي كند
دويدن بياموز ، چون هر چيز را كه بخواهي دور است و هر قدر كه زود باشي، دير
و پرواز را ياد بگير نه براي اين كه از زمين جدا باشي، براي آن كه به اندازه فاصله زمين تا آسمان گسترده شوي
من راه رفتن را از يك سنگ آموختم ، دويدن را از يك كرم خاكي و پرواز را از يك درخت.
بادها از رفتن به من چيزي نگفتند، زيرا آن...قدر در حركت بودند كه رفتن را نمي شناختند!
پلنگان، دويدن را يادم ندادند زيرا آن قدر دويده بودند كه دويدن را از ياد برده بودند.
پرندگان نيز پرواز را به من نياموختند، زيرا چنان در پرواز خود غرق بودند كه آن را به فراموشي سپرده بودند!
اما سنگي كه درد سكون را كشيده بود، رفتن را مي شناخت
و كرمي كه در اشتياق دويدن سوخته بود، دويدن را مي فهميد
و درختي كه پاهايش در گل بود، از پرواز بسيار مي دانست!
آنها از حسرت به درد رسيده بودند
و از درد به اشتياق
و از اشتياق به معرفت.
پس وقتي رفتن آموختي ، دويدن بياموز
ودويدن كه آموختي ، پرواز را
راه رفتن بياموز زيرا هر روز بايد از خودت تا خدا گام برداري
دويدن بياموز زيرا چه بهتر كه از خودت به سوی خدا بدوي
و پرواز را ياد بگير زيرا بايد روزي از خودت تا خدا پرواز کنی
و دويدن كه آموختي ، پرواز را
راه رفتن بياموز، زيرا راه هايي كه مي روي جزئي از تو مي شود و سرزمين هايي كه مي پيمايي بر مساحت تو اضافه مي كند
دويدن بياموز ، چون هر چيز را كه بخواهي دور است و هر قدر كه زود باشي، دير
و پرواز را ياد بگير نه براي اين كه از زمين جدا باشي، براي آن كه به اندازه فاصله زمين تا آسمان گسترده شوي
من راه رفتن را از يك سنگ آموختم ، دويدن را از يك كرم خاكي و پرواز را از يك درخت.
بادها از رفتن به من چيزي نگفتند، زيرا آن...قدر در حركت بودند كه رفتن را نمي شناختند!
پلنگان، دويدن را يادم ندادند زيرا آن قدر دويده بودند كه دويدن را از ياد برده بودند.
پرندگان نيز پرواز را به من نياموختند، زيرا چنان در پرواز خود غرق بودند كه آن را به فراموشي سپرده بودند!
اما سنگي كه درد سكون را كشيده بود، رفتن را مي شناخت
و كرمي كه در اشتياق دويدن سوخته بود، دويدن را مي فهميد
و درختي كه پاهايش در گل بود، از پرواز بسيار مي دانست!
آنها از حسرت به درد رسيده بودند
و از درد به اشتياق
و از اشتياق به معرفت.
پس وقتي رفتن آموختي ، دويدن بياموز
ودويدن كه آموختي ، پرواز را
راه رفتن بياموز زيرا هر روز بايد از خودت تا خدا گام برداري
دويدن بياموز زيرا چه بهتر كه از خودت به سوی خدا بدوي
و پرواز را ياد بگير زيرا بايد روزي از خودت تا خدا پرواز کنی
بیاموزوقتي راه رفتن آموختي، دويدن بياموز. و دويدن كه آموختي ، پرواز را.
راه رفتن بياموز، زيرا راه هايي كه مي روي جزيي از تو مي شود و سرزمين هايي كه مي پيمايي بر مساحت تو اضافه مي كند.
دويدن بياموز ، چون هر چيز را كه بخواهي دور است و هر قدر كه زودباشي، دير.
و پرواز را ياد بگير نه براي اينكه از زمين جدا باشي، براي آن كه به اندازه فاصله زمين تا آسمان گسترده شوي.
من راه رفتن را از يك سنگ آموختم ، دويدن را از يك كرم خاكي و پرواز را از يك درخت.
بادها از رفتن به من چيزي نگفتند، زيرا آن...قدر در حركت بودند كه رفتن را نمي شناختند! پلنگان، دويدن را يادم ندادند زيرا آنقدر دويده بودند كه دويدن را از ياد برده بودند.
پرندگان نيز پرواز را به من نياموختند، زيرا چنان در پرواز خود غرق بودند كه آن را به فراموشي سپرده بودند!
اما سنگي كه درد سكون را كشيده بود، رفتن را مي شناخت و كرمي كه در اشتياق دويدن سوخته بود، دويدن را مي فهميد و درختي كه پاهايش در گل بود، از پرواز بسيار مي دانست!
آنها از حسرت به درد رسيده بودند و از درد به اشتياق و از اشتياق به معرفت.
***
وقتي رفتن آموختي ، دويدن بياموز. ودويدن كه آموختي ، پرواز را. راه رفتن بياموز زيرا هر روز بايد از خودت تا خدا گام برداري. دويدن بياموز زيرا چه بهتر كه از خودت تا خدا بدوي. و پرواز را يادبگير زيرا بايد روزي از خودت تا خدا پر بزني...
+ نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن ۱۳۹۱ ساعت ۱:۵۸ ب.ظ توسط ع . شاهرخي
|