
از ویژگیهای مولای روم یا همان مولانای بلخی رومی برقراری ارتباط وجودی با دنیای اطراف است
اساساً می توان گفت که نوشته ها و تعالیم مولانا بیشتر از طریق تجربیات شخصی و حضوری با عالم و مراتب آن است و اینکه او از هیچیک از پدیده های عالم بی توجه نمی گذرد، برای او هرچیزی در این عالم نماینده یک تجربه عرفانی ویا راهنمایی به جانب وحدت است، او از هرچیزی درس می گیرد و آن درس را به دیگران می آموزد که اثر تعلیمی بزرگ او، یعنی مثنوی حکایت گر این مدعاست، در نظر او حتی جوش خوردن نخودهایی که در دیگ غل می خورد بیانگر لطیفه ای عرفانیست ، بیرون آمدن مورچه ها ازخاک ، پرواز لک لک ها و.... همه وهمه بیانگر رمزی از مراتب هستی و طی طریق است و از آن میان می توان به بهار اشاره کرد بهاری که با آمدنش نوید زندگی در سراسر هستی به گوش می رسد و در نظر مولوی هریک از موجوداتی که طی این بهار به جنب و جوش می پردازند بیانگر حقیقتی هستند که در ادامه به توضیح گوشه ایی از آن اشاره می شود.
بهار:
جایی که مولانا از بهار سخن می گوید می توان دید که او زیبا ترین و لطیفترین احساسش را با زبان حال به تصویر می کشد ودر لابلای صحنه های زیبای بهار که در هر لحظه در این فصل بوجود می آید ، نقوش قیامت را به تصور میکشد و تمام سعیش براین است که سالک را متوجه رموزی که در این فصل زیباست کند، او از تمام مصادیق طبیعت برای بیان احساس و تعالیم خود استفاده می کند، هنگامی که بهار فرامیرسد چنین می گوید:
|
آمد بهار خرم و رحمت نثار شد |
سوسن چو ذوالفقار علی آبدار شد |
|
گلنار پر گره شد و جویبار پرزره |
صحرا پر از بنفشه و که لاله زار شد |
ولین درس ،از تمام شدن فصل زمستان و دمیدن بهار برای مولانا حضور و طلوع قیامت است او از این فصل دو بهار را نتیجه می گیرد یکی بهار قلب عارف دیگری تحقق وعده الهی که بسیاری از منکران چشم دل برروی آن بسته اند، یعنی قیامت:
|
گلزار چرخ چونکه گلستان دل بدی |
در رو کشید ابر و زدل شرمسار شد |
|
زنده شدند بار دگر کشتگان دی |
تا منکر قیامت بی اعتبار شد |
فرارسیدن بهار در نظر مولوی یعنی برخورداری از خورشید وجود، آنها که از روشنی و گرمی خورشید محرومند ، آنها که در سایه عالم ماده نشسته اند مانند یخ و برف هستند موجوداتی زار و نزار اما آنها نیز در آرزوی فلاح و رستگاری اند و می خواهند ، به آب و اصل خود برگردند به مقتضای:
|
هرکسی کو دور ماند ازاصل خویش |
باز جوید روزگار وصل خویش |
همانگونه که دل تنها مانده آدمی اشتیاق بازگشت به دریای الهی را دارد:
آن برف گوید دمبدم، بگدازم وسیلی شوم
غلطان سوی دریا روم، من بحری و دریائیم
تنها شدم راکد شدم، بفسردم و جامد شدم
تازیر دندان بلا، چون برف و یخ می خائیم
برف و فسردگی آن در بیان مولانا تمثیلی از عالم ماده است و آب شدن آن بروز و ظهور قیامت ، که او این گذشت ایام و تغییر فصول را رستاخیز کوچک و اثبات کننده آن قیامتی می داند که در قرآن کریم از آن به «نبا العظیم»یاد شده تشبیهی که با آیت قرآنی درباره آن روز که « زمین هرآنچه را در خود دارد بیرون می ریزد» هماهنگی کامل دارد:
|
تبلی السرائراست وقیامت میان باغ |
دلها همی نمایند آن دلبران چین |
|
یعنی تو نیز دل بنماگر دلیت هست |
تاکی نهان بود دل تو در میان طین |
چنانکه پیش تر بیان شد هریک از نمادهای طبیعت برای مولوی بیانگر حقیقتی است از معانی روحانی ، هر کدام از مصادیق بهار حقیقتی را در دل خود دارد که باید با چشم دل به آن نگریست تا دریافت آنچه که بیان می دارد، باد همچون سور اسرافیل شروع به وزیدن می کند و هرچه زیر پوشش خاک و برف است رخ می نماید و مولانا این سر از خاک بیرون کردن را همچون حشر موجودات و صف کشیدن ارواح در پیشگاه پروردگار جهانیان می داند که البته در آن روز درختی که ریشه دارد از آنان که بی ریشه و میان تهی بوده و هیچ محصولی را به بار نیاورده اند مشخص شده و هریک در جایگاهی که باید قرار خواهند گرفت:
|
گویی قیامت است که برکرد سر زخاک |
پوسیدگان بهمن و دی،مردگان پار |
|
تخمی که مرده بودکنون یافت زندگی |
رازی که خاک داشت کنون گشت آشکار |
|
شاخی که میوه داشت همی نازدازنشاط |
بیخی که آن نداشت خجل گشت و شرمسار |
|
آخر چنین شوند درختان روح نیز |
پیدا شود درخت نکو شاخ بخت یار |
مولانا می داند حتی کوچکترین ذره ای از تعلقات جهان مادی تحقق کامل وحدت یافتن با معشوق را به تاخیر می اندازد، حتی کلمه ایی واحد در ستایش محبوب هنوز اثری از انیت و دوئیت را به ما می نماید که البته همین مسئله بیانگر عدم فنای مطلق در ذات حضرت احدیت است:
|
درعین فناگفتم ای شاه همه شاهان |
بگداخت همی نقشی بفسرده بدین آذر |
|
گفتاکه خطاب توهم باقی این برفست |
تا برف بود باقی غیبست گل احمر |